نوشته شده توسط : linklinki

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت...

 



:: بازدید از این مطلب : 435
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

چقد دلم میخواست این روزا مشهد بودم ...

چند ماه پیش قبل از اینکه برم مشهد شبا که تو تراس می نشستم ، هر شب رو به مشهد به آقا سلام میکردم ، صلوات خاصه رو می خوندم ...

الان تو همون خونه ام و این تراس منو یاد همون شبا میندازه ...

دیشب عقد فریبرز بود ، در جوار آقا امام رضا ( ع ) ، ان شاءالله که به حق این روزای مبارک همه جوونا خوشبخت بشن ...

محمد پسر کوچلوت بزرگ شد و دوماد شد ، دومادی پسرت مبارک ، کاش بودی و این روزا رو میدیدی ، داداش منم نشد که عقد فریبرز کنارش باشم ، ببخش ...

 



:: بازدید از این مطلب : 299
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

امروز بابا یه عکس گذاشته بود استوریش از وقتی که یه خانواده هفت نفره بودیم ، توی اون عکس جای عباس خالیه ، چون هنوز بدنیا نیومده...

دلم سوخت ...

از راست اول بابا وایستاده ، بعدش مامان و کنار مامان محمد ، جلوشون هم  از چپ ابراهیم و جعفر و مسلم وایستادن به ترتیب قد و سن ، منم که بغل مامانم ...

مامان نازنینم و محمدم قاب عکسمون ناقص شده ...

 

چه بغضی داره این عکس ...



:: بازدید از این مطلب : 444
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

بیچاره ی

دچار تو را 

چاره جز تو چیست ؟



:: بازدید از این مطلب : 461
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

یک عدد عشق هست اینجا به اسم رضا ، نوه عممه ، ده ماهش داره تموم میشه ، اینقد این کوچلو دوست داشتنیه که نگو ، دلم میره واسش وقتی میخنده ، وای خدا اداهاشو که دیگه باید دید ...

خیلی دوستش دارم ، خیلی خیلی زیاد ...

وقتی بغلش میکنم دلم نمیخواد دیگه بزارمش زمین ...

داشتم به این فکر میکردم که چقد لذت بخشه مادر شدن ...

محروم شدم از دو لذت مادر داشتن و مادر شدن ...



:: بازدید از این مطلب : 423
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

در دلم هستی 

و 

بین من و تو 

فاصله هاست ...



:: بازدید از این مطلب : 417
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

ای عشق 

تمام حسرت هنوزم 

دلیل آه سینه سوزم ...



:: بازدید از این مطلب : 446
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

هر روز نزدیکای غروب میرم تو تراس میشینم و رفتن خورشید رو تماشا میکنم  غروب اینجا خیلی قشنگه ...

دیدن هواپیماهایی که میشینن و پرواز میکنن هم برام جذابه و فرودگاه از اینجا کامل پیداست ...

هر روز حدودای ساعت هفت و نیم همزمان با رفتن خوشید یه آقایی هم از اینجا رد میشه ، از لباسش میشه فهمید رفتگره ، مسافت خیلی زیادی رو پیاده میره ، چون فضای پیش رو بازه و هنوز ساخت و ساز نشده خیلی دید داره ، کاش حداقل یه دوچرخه داشت ، هوای گرم و شرجی اینجا نفس رو بند میاره وقت راه رفتن ، اینم بگم اینجا تا مرکز شهر فاصله داره و مسیرش نه اتوبوس خوره نه تاکسی ، واسه جابجایی باید با آژانس بری و هر بار هم حداقل 18 تومن میشه کرایه آژانس ، پس مجبور میشه آدم به پیاده روی ...

و دیگه اینکه امروز غروب خیلی خنک بود ، امشب هم تو تراس نشستم و لذت بردم از نسیم خنک شبانه ، تابستون همچین هوایی نفس کشیدن داره ...

آرامش اینجا رو دوست دارم ...

 



:: بازدید از این مطلب : 411
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

دل من بسته به آن صحن و سرایت 

تو شدی شاه و من افتاده به پایت 

در سرم پر شده از حال و هوایت 

پادشاها ؛ ملکا ...

گاه نگاهی تو بیفکن به گدایت 

بشود کاش شبی گوشه ی صحنت 

بکنم جان و دل و روح و سرم را بفدایت ...

 

آقا جانم مولای مهربانم ...



:: بازدید از این مطلب : 467
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : linklinki

دل من بسته به آن صحن و سرایت 

تو شدی شاه و من افتاده به پایت 

در سرم پر شده از حال و هوایت 

پادشاها ؛ ملکا ...

گاه نگاهی تو بیفکن به گدایت 

بشود کاش شبی گوشه ی صحنت 

بکنم جان و دل و روح و سرم را بفدایت ...

 

آقا جانم مولای مهربانم ...



:: بازدید از این مطلب : 466
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 23 تیر 1398 | نظرات (0)

data-aos="flip-right"
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران