نوشته شده توسط : تبادل لینک

دل من بسته به آن صحن و سرایت 

تو شدی شاه و من افتاده به پایت 

در سرم پر شده از حال و هوایت 

پادشاها ؛ ملکا ...

گاه نگاهی تو بیفکن به گدایت 

بشود کاش شبی گوشه ی صحنت 

بکنم جان و دل و روح و سرم را بفدایت ...

 

آقا جانم مولای مهربانم ...



:: بازدید از این مطلب : 186
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

دل من بسته به آن صحن و سرایت 

تو شدی شاه و من افتاده به پایت 

در سرم پر شده از حال و هوایت 

پادشاها ؛ ملکا ...

گاه نگاهی تو بیفکن به گدایت 

بشود کاش شبی گوشه ی صحنت 

بکنم جان و دل و روح و سرم را بفدایت ...

 

آقا جانم مولای مهربانم ...



:: بازدید از این مطلب : 186
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

هر روز نزدیکای غروب میرم تو تراس میشینم و رفتن خورشید رو تماشا میکنم  غروب اینجا خیلی قشنگه ...

دیدن هواپیماهایی که میشینن و پرواز میکنن هم برام جذابه و فرودگاه از اینجا کامل پیداست ...

هر روز حدودای ساعت هفت و نیم همزمان با رفتن خوشید یه آقایی هم از اینجا رد میشه ، از لباسش میشه فهمید رفتگره ، مسافت خیلی زیادی رو پیاده میره ، چون فضای پیش رو بازه و هنوز ساخت و ساز نشده خیلی دید داره ، کاش حداقل یه دوچرخه داشت ، هوای گرم و شرجی اینجا نفس رو بند میاره وقت راه رفتن ، اینم بگم اینجا تا مرکز شهر فاصله داره و مسیرش نه اتوبوس خوره نه تاکسی ، واسه جابجایی باید با آژانس بری و هر بار هم حداقل 18 تومن میشه کرایه آژانس ، پس مجبور میشه آدم به پیاده روی ...

و دیگه اینکه امروز غروب خیلی خنک بود ، امشب هم تو تراس نشستم و لذت بردم از نسیم خنک شبانه ، تابستون همچین هوایی نفس کشیدن داره ...

آرامش اینجا رو دوست دارم ...

 



:: بازدید از این مطلب : 145
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

ای عشق 

تمام حسرت هنوزم 

دلیل آه سینه سوزم ...



:: بازدید از این مطلب : 171
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

در دلم هستی 

و 

بین من و تو 

فاصله هاست ...



:: بازدید از این مطلب : 163
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

یک عدد عشق هست اینجا به اسم رضا ، نوه عممه ، ده ماهش داره تموم میشه ، اینقد این کوچلو دوست داشتنیه که نگو ، دلم میره واسش وقتی میخنده ، وای خدا اداهاشو که دیگه باید دید ...

خیلی دوستش دارم ، خیلی خیلی زیاد ...

وقتی بغلش میکنم دلم نمیخواد دیگه بزارمش زمین ...

داشتم به این فکر میکردم که چقد لذت بخشه مادر شدن ...

محروم شدم از دو لذت مادر داشتن و مادر شدن ...



:: بازدید از این مطلب : 169
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

بیچاره ی

دچار تو را 

چاره جز تو چیست ؟



:: بازدید از این مطلب : 172
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

امروز بابا یه عکس گذاشته بود استوریش از وقتی که یه خانواده هفت نفره بودیم ، توی اون عکس جای عباس خالیه ، چون هنوز بدنیا نیومده...

دلم سوخت ...

از راست اول بابا وایستاده ، بعدش مامان و کنار مامان محمد ، جلوشون هم  از چپ ابراهیم و جعفر و مسلم وایستادن به ترتیب قد و سن ، منم که بغل مامانم ...

مامان نازنینم و محمدم قاب عکسمون ناقص شده ...

 

چه بغضی داره این عکس ...



:: بازدید از این مطلب : 178
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

چقد دلم میخواست این روزا مشهد بودم ...

چند ماه پیش قبل از اینکه برم مشهد شبا که تو تراس می نشستم ، هر شب رو به مشهد به آقا سلام میکردم ، صلوات خاصه رو می خوندم ...

الان تو همون خونه ام و این تراس منو یاد همون شبا میندازه ...

دیشب عقد فریبرز بود ، در جوار آقا امام رضا ( ع ) ، ان شاءالله که به حق این روزای مبارک همه جوونا خوشبخت بشن ...

محمد پسر کوچلوت بزرگ شد و دوماد شد ، دومادی پسرت مبارک ، کاش بودی و این روزا رو میدیدی ، داداش منم نشد که عقد فریبرز کنارش باشم ، ببخش ...

 



:: بازدید از این مطلب : 109
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : تبادل لینک

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت...

 



:: بازدید از این مطلب : 169
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : 23 تير 1398 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد